الان که اومدم بنویسم پست قبلیمو دیدم، درست بعد از 20 روز کار، سانحه ای اتفاق افتاد و دیگه نتونستم کار کنم !

حالا نشستم دارم عکس ها و فیلمهای گوشیمو مرتب میکنم و بک آپ میگیرم، همینطور که نگاه میکنم با هر عکسی خاطراتش هم زنده میشه، از مادربزرگ و خونه ش ، از دوستای خوبم ، از خانواده ،  از مراحل شروع سفر، قدم به قدم ، تا رسیدن و خونه گرفتن و ساکن شدن و ... الان که یادآوری میشه میبینم واقعا آدم حق داشته، ناراحت باشه، نگران باشه و یه جاهایی چشماش خیس باشه، الان که داره تقزیبا یک سال از اومدنمون میگذره و به آرامش نسبی و تثبیت شده ای رسیدیم، وقتی گدشته رو مرور میکنم میبینم واقعا لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم، سخت ازین نظر که آدم نمیدونه داره در چه راهی قدم میذاره، نمیدونه این کاری که قراره بکنه درسته یا نه، نمیدونه تصمیمی که میگیره خوبه یا بد، نمیدونه آینده و عاقبتش چی میشه، خدا رو شکر تا اینجا تصمیماتمون خیلی نابجا و نادرست نبوده، تا ببینیم باقی راه چه پیش میاد. خوبیش اینه که تنها نیستیم.

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...