تبليغاتX
پرشین پسر
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان /ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
سلام

امروز ۸ اردیبهشته ۹۱ بعدد از مدتهای طولانی غیبت . میخوام دوباره شروع کنم .یعنی شروع کنیم .از این به بعد دو نفری مینویسیم.رفتم به دوستان قدیمی سر بزنم همه فیلتر بودن و خیلیا دیگه نمینوشتن .امیدوارم همگی سالم و سرحال و موفق باشید.

پستهای بعدی رو مفصل تر می نویسیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:15  توسط علیرضا  | 

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟ابن لینک رو ببینید:

N.Y. becomes sixth and largest state to legalize g marriage.

 

http://www.msnbc.msn.com/id/43507672/ns/politics-more_politics/?gt1=43001

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 22:2  توسط علیرضا  | 

آخه چی بنویسم؟با چه رویی بنویسم؟؟من هنوز عید رو تبریک نگفتم ! آدم به هیچ کاری نمیرسه !ببخشید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 23:51  توسط علیرضا  | 

برای خودم و یوسف نقطه چینها

به خاطر حمیدم ، فهیم ، کیا و همه سربازای رنگین کمانی

...........................................................

مکان : کنار تلفن در آپارتمانی در تهران

زمان : ساعت 7 بعداز ظهر یک روز اسفندماه

شماره میگیره  08614130018 اشغاله ، دوباره میگیره 0861... اشغاله !ناامید نمیشه ، ساعت 7-7:30 -8 - بیشتر از از صدبار با اشتیاق میگیره و اشغاله، تا بالاخره ساعت 9 موفق میشه :

- بله بفرمایید

: الو سلام! گروهان جهاد؟

- بله

:میشه حمید رو صدا بزنین؟

- بله ! حمیییییییید! اموزشی حمیییییییید! 5 دقیقه وقت دارین.

*الو سلام

:به به سلام آقا حمید...(و این ماجرا هر شب تکرار میشود و هنوز ادامه دارد ...)

الان حدود یازده ماه از اون روزا گذشته ، به نظر من و برای من لذتبخش ترین روزای خدمتش همون دوران آموزشیش بوده ،بالاخره همه چی یه روز تموم میشه و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند.

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی همین است پسر

در سایه کوه باید از دشت گذشت.

خودش میگه که ما انسان را در رنج آفریدیم ، و بعد میگه که بعد از هر سختی آسانی هست!مگه نه؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 22:10  توسط علیرضا  | 

سلام

خیلی وقته ننوشتم ، دیگه رفتم سر کار و سرم شلوغ شده ، الان اومدم سر بزنم، فکر کنم اصحاب کهف شدم ،  میبینم که همه فیل شدن از اول تا آخر ! فکر کنم فقط خودم موندم !فیل کش هم خیلی سرعتش کمه !اصلا فایده نداره ، بیاین باز درست کنید نا امید نشید دیگه .

راستی آقای سید مهدی موسوی برام نظر داده بود، اینم دو تا غزل از ایشون :


ربّ تبرّک، عکس من، کنکور تضمینی

آواز «سوسن» در میان هدفون چینی!

ما در SMS عشق می بازیم و می گرییم

در روزنامه بحث روشنفکری دینی!!

بازار دنیا گرم بود و هست و خواهد بود

امّا دو چای سرد مانده داخل سینی

در باغچه فوّاره ای از آهن و فولاد

بر روی میز ِ کار من گلهای تزئینی

خوابی و دنیا خواب! تاریکی و تاریک است

پس چشم را وا می کنی... چیزی نمی بینی!

از لایه ی پیر اُزن تا صکث!... دنیایی ست

مبهوت در سوراخ بالایی و پایینی

عرفان اسلامی و شرقی، شمس یا بودا؟!

بحث است توی سالن جرّاحی بینی!!

تو عکس یک هیچی که روی طاقچه مانده!

لبخند داری می زنی هرچند غمگینی

دارد برایت جیک جیک از عشق می گوید

توی اتاق مرده ام یک جوجه ماشینی

****************

اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد

که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید.


این آخری ایهام داشت.!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 22:33  توسط علیرضا  | 

امسال شمع تولد تو را
من فوت می کنم
دو صندلی و یک میز
در ایوان خاطره هامان...
یادت هست؟
محو عاشقانه ها که می شدیم
هیچ بوسه ای با ما در امان نبود!

امسال تولد تو
سفید می پوشم
سفیدِ آبی که صورتی نباشد
چه زیباست همه رنگهای تو!
گیسوانم را با انگشتان تو
شانه می کشم
تا تنها دلربای جشن تو باشم ؛
خیره به فرشته ترین چشمهای دنیا
که در قاب عکسی
در آغوشم محبوس مانده اند
                             خودم شمعها را فوت می کنم ...  "هودسه حسینی"

 

امروز تولدش بود ، بیست وششمین تولدش ،پیش هم بودیم ، یعنی بعد از کلی تلاش و برنامه ریزی و هماهنگی تونستیم که پیش هم باشیم،دوری گرچه خیلی سخته ،ولی همین دیدارها،همین با هم بودنهاش ،تحملشو راحتتر میکنه،خوشحالم که هست!

اینام چند تا شعر تولدانه:

روز میلادت شاید
بهانه ای است
تا از پس این فاصله های خاکی
از پس دریا دریا آب
دستان ِ دلت
آن بی نهایت ترین نهایت ِعشق را
عاشقانه در دست بگیرم
و گرمای همیشه ماندنت
در اکنون ترین لحظه امروز
و همین امروز
از خورشید حضورت
تابیدن بگیرد!
روز میلادت شاید
بهانه ای است..."نیلوفر حسینی خواه"

 ....................................

شب میلاد تو ای دوست برای دل من
شب میلاد همه خوبی هاست
آسمان می خندد
از برایم انگار
اختران از دل تاریکی ها
روشنی می بارند
هرکجا می نگرم
مهر و آیینه و آب با تبسم به دلم می گویند
شادی ات کو ای دوست؟
شب میلاد همه خوبی هاست...
دل من امشب ازاین حادثه خوش لبریز
دامن افکارم
پر گل های خیال تو شده است
تک تک گلها را
یک به یک می بوسم
و به دل می دوزم
گرچه دستم خالیست
دلی از عاطفه لبریز و پر از عطر امید
توشه ی راهت باد
 "نگار قاسمی"

.....................................

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من…..

...................................

براي روز ميلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاري
براي ديدن باغ نگاهت
ميون پيكر شب ها نذاري
همه تنهايي ها با من رفيقن
منو در حسرت عشقت نذاري
براي روز ميلاد تن خود
من و دور از دل و ديدت نذاري
دلم دل تنگه و مهر تو مي خواد
دلم رو در پي غم ها نذاري
ميام تنها توي قلبت ميشينم
من و قلبت رو جايي جا نذاري
عزيزم جشن ميلادت مبارك
من و اون سوي جشن دل نذاري

 

 عزيزم جشن ميلادت مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:11  توسط علیرضا  | 

هی بهش میگم حرف بو دار نزن ! مطالب بو دار ننویس ! یعنی به همه میگم ولی کو گوش شنوا ؟؟ بفرما فیل شدی آقا حسین غریبه به آرزوت رسیدی؟؟! تا حالت جا بیاد  تا چند روز دیگه همه مطالبتو کلاً حذف میکنن دیگه دستت به هیچ جا بند نیست ! پس زود تر برو بک آپ ازش بگیر !

ما رو باش که میخواستیم این پست رو در ارتباط با پست آخر شما بنویسیم حالا اگه درستش کردی بگو که من پستمو بذارم !

در ضمن آقایان نقطه چین ها  شما هم فیل شدین ! خب درستش کنین دیگه !بفرما اینم از سرور خارجی .

امروز رفتم نمایشگاه الکامپ٬ یه خانومه تبلیغ سرویس جدید وبلاگشو میکرد blog.ir و سرویس ایمیلشون به اسم هد میل !!! گفتم خب همه اینا داره رصد و کنترل میشه توسط برادران ارتش سایبری ! یه کم مکث کرد و هیچی نگفت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 17:29  توسط علیرضا  | 

خودش میدونه برای خودشه


نباشی ، کل این دنیا ، واسم ، قد یه تابوته
نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته
نباشی روز تاریکم یه اقیانوس آتیشه

تموم غصه ی دنیا، تو قلبم ته نشین میشه
دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه
نباشی ، هر شب و هر روز ، همش ، ویلون و آوارم
با فکرت زنده می مونم ، تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودتو ، یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخر دنیا، بمونی تا تهش هستم
دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه

......

رگ خواب این دل ، تو دست تو بوده
ترک های قلبم، شکست تو بوده
منو با یه لبخند ، به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت ، به آتیش نشوندی
مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
ندیده گرفتی غم بی کسیمو
با این آرزویی ، که بی تو محاله
یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله
چقدر حیفه این عشق ،همین جورهدر شه
یکی از من و تو ، بره در به در شه
باید سر کنم با ، همین جای خالیت
حالا تو نبودم ، بگو در چه حالی
مدارا نکردی ، با دل واپسی هام
ندیده گرفتی غم بی کسیمو
با این آرزویی ، که بی تو محاله
یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله

"محسن یگانه "

اگه نشنیدین برید بخرید لطفا !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 20:49  توسط علیرضا  | 

این فیلمو دانلود کنین ! کار خودمونه

http://www.4shared.com/video/KX28jpGS/pol.html


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:27  توسط علیرضا  | 

تقدیم به علیرضای عزیزم که پنجره خوشبختی زندگی رو به روم باز کرد

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
وباز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند.
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فوراه های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ،باید.باید.باید.
دیوانه وار دوستت بدارم
حرفی به من بزن
من درپناه پنجره ام


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:49  توسط علیرضا  | 

خیلی سخته که پست اولین سالگرد رو تنهایی بنویسی! خیلی سخته! دوری خیلی سخته ! مخصوصا وقتی که معلوم نیست تا کی طول بکشه !  

پارسال ۲۸ شهریور یه روز قبل از عیدفطر بود روزی که شروع یه دنیای جدید و یه زندگی تازه بود ولی امسال ... غروب دلگیریه ! جدایی خیلی سخته

چو ني ناله دارم ز درد جدايي

فغان از جدايي فغان از جدايي

قفس به بود بلبلي را که نالد

شب و روز در آشيان از جدايي

چرا من ننالم ز هجران که نالد

زمين از فراق آسمان از جدايي

به هر شاخ اين باغ مرغي سرايد

به لحني دگر داستان از جدايي

چو شمعم به جان آتش افتد به بزمي

که آيد سخن در ميان از جدايي

 غمگین نوشتم پست بعدی جبران میکنم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:44  توسط علیرضا  | 

نام:حسین

نام خانوادگی: متولیان

معرفی از زبان خودش:

علایق: تئاتر.سینما.موسیقی.شعر.حقوق.وهر چی بهش بگن هنرو همسرم که هنری ترین ساخته ی خداست

ورزش: فوتبال.تنیس.هندبال.شنا.تکواندو. و همسرم...

فعاليتها: شاعرهستم/ترانه سرا هستم وبرای خواننده ها شعر میگم/...کارگردانی فیلم رو هم تجربه کردم/حقوق میخونم/...نویسنده تلویزیون/...روزنامه نگار.../بازیگر...(وای چن تا هندونه شد که با یه دست بلند کردم؟)/ عشق ورزیدن به همسرم

کتاب: کتابهای پائولو/کارای خانوم پیرزاد/استاد دولت آبادی/وهر داستان وشعر خوبی که دستم بیاد میخونم!/ کتابای همسرم

موسيقي: پاپ(بعلت کارم همه چی گوش میکنم)/هر چی همسرم بگه...

برنامه تلويزيون: همونایی که خودم نویسنده ومجریشونم!/ و برنامه های مورد علاقه همسرم...

فيلمها: یه عالمه است....بیخیال(فیلم خودم و همسرم)

غذا: همه چی که توش کدو وبادمجون وفلفل دلمه نباشه(جیگر و دل که البته مال همسرم باشه

******

شعر پست قبلی از ایشون بود و همچنین این شعر:

میخوای خاموشمون کن تا ببینی

من و این شمع  هر دو نیمه جونیم

من و این شمع میسوزیم از عشق

نمیتونیم تا فردا بمونیم

 

حضورت - رفتنت - هر دو عذابه

شبیهِ رقص ِ زرد و سرخ ِ برگه

هوایی توی رگهای منو شمع!

که بودن با تو مرگه بی تو مرگه

 

هوا رو تا از این شعله بگیری

تنش میلرزه و خاموش میشه

تو رو از من بگیرن مرگ حقه

تو باید باشی اما تا همیشه

 

تو رو از من بگیرن مرگ حقه

به من حق میدیو آروم میری

بهت حق میدمو میمیرم از عشق

نمیشه حقمو از من بگیری؟

 

ولی تزریق ِ تو ، توی رگِ من

مث ِ بازی ِ تلخ ِ شمع و باده

مث ِ بازی ِ مرگ ِ عاشقا که

همه میمیرن اما ایستاده

 

تو هم مرگی برام هم زندگیمی

باید با فاصله از هم بشینیم

من و تو باید از هم دور باشیم

ولی همدیگه رو حتما ببینیم

میخوای خاموشمون کن...

اینم آدرس وبلاگشون :

http://botgar.persianblog.ir/

با آرزوی سلامت و موفقیت در تمام مراحل زندگیش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 22:10  توسط علیرضا  | 

ازم تنهاییامو پس گرفتی

منو از بی کسی آغاز کردی

امیدِ اولم بودی و آخر

توپای عشقو اینجا باز کردی

 

تو لبهامو به خنده می رسونی

اگه حتی بجز ماتم ندارم

به دادم میرسی وقتِ سکوتم

زیادم میکنی تا کم نیارم

 

چشام ترسیده بود از بی پناهی

تمومِ گریه هامو خنده کردی

چقد ترسیده بودم...تا رسیدی

بین بازم منو شرمنده کردی

 

میدونم آخرِ این قصه خوبه

ببین این ماه چیزی کم نداره

اگه اون سرنوشتو می نویسه

دیگه هیچ اتفاقی غم نداره

رمضان و عید فطر برام یادآور خاطرات خوبیه ! پست بعدی رو بخونین ! اولین سالگرده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 23:0  توسط علیرضا  | 

امروز با حمید رفتیم یکی از این دفترای مهاجرت

بعد از صحبت نتیجه این شد که شرایطمون برای کانادا مناسبه ، فقط مشکل اینه که اینا بهت اقامت  دائم میدن و دیگه باهات کاری ندارن ، آیا کار پیدا بکنی یا نه ، خونه گیر بیاری یا نه ! یه برگه هم داد که هزینه هاشو نوشته بود : حدود 5 تومن میشه ، به نظر خوب میاد و وسوسه انگیز ! باید بیشتر فکر کرد و تصمیم گرفت.

شما هم اگه اطلاعاتی در این مورد دارید بیان بفرمایید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 23:26  توسط علیرضا  | 

 

--: دلم خیلی تنگ شده ، میخام بیام ببینمت ، یه ماه ندیدمت

* : منم دلم تنگ شده ولی چطور میخای بیای؟وقت نداری که!

--:یه 48 ساعتی مرخصی میگیرم شب میام ، فردا میبینمت ، شبش برمیگردم

* : اینطوری که همش توی راهی که! من راضی نیستم توی این گرما پاشی بیای

-- : نه میخام بیام ، یه ساعتم ببینمت غنیمته ، اگه نیام دیگه نمیشه چون ماه رمضانه!

*: حالا بذار ببینم چه جوری میشه برنامه ها شاید خودم آمدم.

.

.

.

و این گفتگوها  و رفت و آمدها همچنان ادامه دارد.

در راه عشق بُعد منازل حجاب نیست
دوری گمان مبر که بود مانع وصال

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 19:14  توسط علیرضا  | 

پارسال توی همچین روزایی که سرگردان روومای یاهو بودم به دنبال یه گمشده ، با آریا و وبلاگش آشنا شدم یعنی با خانواده جدید وبلاگ نویسها مدتی نگذشت که با بقیه بچه ها ، فهیم،سینا،رامین و ... آشنا شدم و فهمیدم که محیط اینجا خیلی با رووم متفاوته و خوشبختانه اینجا از فرهنگ و ادبیات وقیح و کثیفی که توی روومهای یاهو جریان داشت ،خبری نبود!یه مدت که گذشت با اصرار یکی از همین دوستان که امروز تولدشه ،منم شروع به نوشتن کردم و کم کم با بقیه دوستان آشنا شدیم ، دوستانی که برای نزدیکی این خانواده و خودشناسی بیشتر خیلی تلاش کردن و میکنن! دوستانی که از پارسال تا حالا خیلیهاشون تغییر کردن، یا فیل تر شدن یا اسماشون عوض شده یا دیگه نمینویسن یا مثل خودم کم کار شدن !

به هر حال هدف اصلی از این مقدمه چینی ها این بود که بگم امروز تولد فهیم هستش،و براش آرزوی سلامت و موفقیت کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 14:4  توسط علیرضا  | 

میهن بلاگ یه سرویس آمار داره که جالبه ! مخصوصا آمار دیروزش ٬ ببینید:

 
 

بازدیدهای امروز :

16

تاریخ آخرین بازدید :

20 تیر 89 ساعت 10:58

بیشترین بازدید :

68

تاریخ بیشترین بازدید :

19 تیر 89

بازدید های این ماه :

728

بازدید های ماه قبل :

687

کل بازدیدها تا کنون :

1415



خب وقتی ۶۸ نفر میان و میبینن هیچی ننوشتم ٬ باعث شرمندگی میشه ! باید از این موضوعاتی بنویسم که میاین دربارش بحث میکنین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12:27  توسط علیرضا  | 

تو كيستي ، كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سر گشته ، روي گردابم

تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپيد ؟
تو را كدام خدا ؟
تو از كدام جهان ؟
تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟
تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟
تو از كدام سبو؟ 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه !
مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاه!

كدام نشاء دويده است از تو در تن من
كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند

به رقص مي آيند
سرود مي خوانند

چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!
به من بگو كه برو در دهان شير بمير!
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف
ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟ 

ترا به هر چه تو گويي ، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه .

كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است!
تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه
تو دور دست اميدي و پاي من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:2  توسط علیرضا  | 

 

شاد نگه داشتن زندگي زناشوي -سایت مرجع آسمان asman.ir

 شايد گاهي به اين فكر افتاده باشيد كه چطور مي‌توان عشق و محبت و خرسندي را در زندگي زناشويي پايدار و زنده نگه داشت؟

به گزارش ايسنا، دكتر پام اسپور،‌ روانشناس سرشناس رسانه‌اي در كتاب جديد خود 10 راهكار مفيد براي اين هدف ارائه كرده كه خلاصه آن در نشريه «ديلي اكسپرس» به چاپ رسيده است. اين 10 راهكار به قرار است:

1- هميشه خودجوش و باانگيزه بمانيد: كارهايي انجام دهيد كه بدون برنامه‌ريزي قبلي به نظر برسند مثلا به اداره همسرتان برويد و او را براي صرف ناهار با همديگر دعوت كنيد، بدون انتظار براي او هديه كوچكي بخريد و يا بليط كنسرت يا تئاتر به او بدهيد.

2- عشق خود را نشان دهيد: هنگام صرف شام مي‌توانيد يك موسيقي ملايم بگذاريد. شمع روشن كنيد و به همسرتان بگوييد كه چقدر در طول روز به او فكر مي‌كنيد.

3- به چشم‌هاي او نگاه كنيد: وقتي با همسرتان صحبت مي‌كنيد به صورت او نگاه كنيد. برخورد نگاه‌ها باعث مي‌شود كه بيشتر ارتباط بين يكديگر را احساس كنيد.

4- حتي براي اعلام ناموافق بودن از موافقت شروع كنيد: از مجادله و بحث با همسرتان پرهيز كنيد. وقتي مي‌خواهيد عدم موافقت خود را اعلام كنيد ابتدا با مناسب‌ترين و آرام‌ترين راه ممكن با جمله «حق با توست» شروع كنيد.

5- تغيير را هميشه مدنظر داشته باشيد: با ظاهر جديد و متفاوت همسر خود را غافلگير كنيد. با يك راه ساده و سريع مثل رنگ كردن مو يا تغيير آرايش موها مي‌توانيد اين كار را انجام دهيد.

6- يك كار غيرمنتظره انجام دهيد: مثلا پس از دوش گرفتن براي او يك حوله گرم و مرتب آماده كنيد.

7- هميشه براي عشقتان جشن بگيريد: مي‌تواند يك كار نمادين انجام دهيد مثلا گياه خاصي را كه مي‌دانيد مورد علاقه همسرتان است خريداري كنيد و يا در باغچه بكاريد و به او بگوييد كه اين كار نمايان كننده عشق شماست.

8- مراقبت و محبت كنيد: با يك كار كوچك كه مستقيما به همسرتان نفع مي‌رساند مي‌توانيد به او ابراز محبت كنيد مثلا لباس‌هاي او را به خشك شويي ببريد. اين كار شايد زمان زيادي نبرد اما به او نشان مي‌دهيد كه چقدر به فكرش هستيد.

9- با رقيبتان صميمي باشيد: اگر كسي در زندگي همسرتان وجود دارد كه وي را رقيب خود مي‌دانيد مانند بهترين دوست يا مادر همسرتان، از بحث كردن درباره آنها پرهيز كنيد و در عوض با دعوت كردن آنها براي يك شام دوستانه همسر خود را غافلگير كنيد.

10- گذشته را دوباره زنده كنيد: ‌با نگاه كردن به فيلم‌هاي تعطيلات، تصاوير خانوادگي و عكسهاي جشن ازدواج مي‌توانيد به استحكام رابطه زناشويي خود با همسرتان كمك كنيد.

منبع:ایسنا



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:3  توسط علیرضا  | 

امروز قصد داشتم يه پست كوبنده براي حاجي اينا بنويسم ، ولي خدا رو شكر خودش اومد و نوشت و منم كوتاه اومدم !

به جاش ميخوام كتاب معرفي كنم تقديم به همه زوج هاي موفق :

راهكارها

اين كتاب رو آقاي دكتر .... كه با حميد ميريم پيشش بهمون معرفي كرد:

چند تا جمله : اگر هيچ مانعي بر سر راه انسانها نبود تا بر آن فايق آيند ، تجربيات زندگي شكوه و معنا و لذت پاداش گونه خود را از دست مي دادند. "هلن كلر"

خوشبختي بر سه ستون استوار است : فراموش كردن گذشته ، غنيمت شمردن حال، و اميدوار بودن يه آينده"مترلينگ"

هرچيز اگر كمي تيره مي نمايد ، باز زود روشن شود . تنها فراموش نكن ، اين يك واقعيت است : باراني بايد تا كه رنگين كماني برآيد و ليموهايي ترش كه شربتي گوارا فراهم شود ،‌و گاه روزهايي در زحمت تا كه از ما انسانهايي تواناتر بسازد . خورشيد دوباره خواهد درخشيد ، زود ، خواهي ديد! "كالين مك كارتي "

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك ( المپیك معلولین ) در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حركت كردند. بدیهی است كه آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند، بلكه هر یك به نوبه خود با تلاش فراوان می كوشید تا مسیر مسابقه را طی كرده و برنده مدال پارالمپیك شود. ناگهان در بین راه مچ پای یكی از شركت كنندگان پیچ خورد . این دختر یكی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت - این دردت رو تسكین میده . سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها كف زدند.

خيلي مطالب جالب ديگه هم داره !

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 23:14  توسط علیرضا  | 

از طرف حمید :

روز تولدت شد و هستم اما کنار تو
کاشکي مي شد که جونمو هديه بدم براي تو


حالا که با هم میتونیم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تا همیشه رنگ حقيقت بپاشيم


ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
بهم بگی دوسم داری  ٬ از عشق تو جون بگیرم 


من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي کهکشون


به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يک شبه آتيش بزنم


تو غمهات و فوت بکني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

 

 تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 18:48  توسط علیرضا  | 

رفتم میهن بلاگ ! آدرسش رو خودتون حدس بزنید دیگه !

اینم آدرس جدید حاج پسر : یادداشت های من برای او

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 15:55  توسط علیرضا  | 

بالاخره بعد از مدتها انتظار ٬ حاجی فیل شد !

آخرشم نفهمیدیم مبنای فیل شدن چیه؟؟ اصلا کسی که ماهی یه بار مینویسه حقشه که فیل بشه !

در ضمن مدیر بلاگفا هم دستگیر شده !

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:12  توسط علیرضا  | 

هیچ موضوعی نداشتم ٬ گفتم بیام اینو بنویسم فکر نکنین لال شدم !

 چند روز پیش این آقا : که اسمشون آقای فرزاد جمشیدی و مجری برنامه صبح گاهی سلام تهران هستند ٬  بنده هم از اجراشون خوشم میاد ٬ داشت برنامه زنده اجرا میکرد ٬ رسید به خوندن پیامک ها ٬ که چند تا خانم پیامک داده بودن: آقای جمشیدی ! شما با ریش به درد برنامه صبح نمیخوری ! آقای جمشیدی ! برو شبکه یک برنامه مذهبی اجرا کن ٬ و از این حرفا !

اونم با خونسردی شروع کرد به خوندن این غزل : 

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش
از این غزل تمام بیان را گرفته اید

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟

خانم! عجالتا برویم آخر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

آخرشم با بغض گفت اگه فرزاد جمشیدی رو نمیخواین ٬ دیگه نمیام!

منم که دیدم این شعره چه قشنگ بود ٬ اومدم سرچ کردم ٬ فهمیدم مال آقایی به نام سید مهدی موسوی ه که یه وبلاگ پر بیننده داره به نام  غزل پست مدرن !توی همون وبلاگ یه گشتی زدم ٬ به قسمت بایگانی رفتم ٬ اگه گفتین چی دیدم؟؟؟
خودتون برید ببینید دیگه ٬ البته با فیل کش !

 ... در غزل پست مدرن

بعد ببینید که کسانی که ادعای روشن فکری دارن ٬ برای اثبات روشنفکریشون حاظر به چه کارایی میشن !کسایی که هنوز فرق ...بازی و ... گرایی رو نمیفهمن و ادعای حمایتشو دارن !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 10:45  توسط علیرضا  | 

سفر تا انتها تو هم با من بیا
تو ای همراه من تموم لحظه ها

 تو تنها عاشقی برای قصه هام
بیا با من بمون تو نبض جاده ها 

 که مقصد منتظر برای ما
 سکوت و میشکنه صدای ما

دارم سربازمو میبرم مسافرت ٬ هنوز تقسیم نشدن ٬ براش دعا کنین که یه جای خوب بیافته !

این وبلاگ هم تحویل شما اگه فیل بشه شماها مسولین ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:31  توسط علیرضا  | 

اینا به مناسبت روز سعدی تقدیم به حمیدم :

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
طعم دهانت از شکر ناب خوشترست

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته​ای
که ت خون ما حلالتر از شیر مادر است

زنهار از آن تبسم شیرین که می‌کنی
کز خنده شکوفه سیراب خوشترست

دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان
امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می​شنوم نامکرر است

شب های بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

باز آ که در فراق تو چشم امیدوار
چون گوش روزه دار بر الله اکبر است

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

سعدی دگر به گوشه وحدت نمی‌رود
خلوت خوشست و صحبت اصحاب خوشترست


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:27  توسط علیرضا  | 

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمی​زنی

مهرگیاه عهد من تازه​ترست هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی

ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
در تو اثر نمی​کند تو نه دل که آهنی

سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 22:57  توسط علیرضا  | 

چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن

چه شکر گویمت ای باد مشک بوی وصال
که بوستان امیدم بخواست پژمردن

فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود
نظر به شخص تو امروز روح پروردن

کسی که قیمت ایام وصل نشناسد
ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن

گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر
که مذهب حیوانست همچنین مردن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 10:9  توسط علیرضا  | 

ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه می​خواهی

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفته​تر چه می​خواهی

به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می​خواهی

ز دیده و سر من آن چه اختیار توست
به دیده هر چه تو گویی به سر چه می​خواهی

به عمری از رخ خوب تو برده​ام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه می​خواهی

دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگر چه می​خواهی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:48  توسط علیرضا  | 

 
شب فراق که داند که تا سحر چندست   
مگر کسی که به زندان عشق دربندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
به جاى خاک که در زیر پایت افکنده است

خیال روى تو بیخ امید بنشانده است
بلاى عشق تو بنیاد صبر برکنده است

اگر برهنه نباشى که شخص بنمایى
گمان برند که پیراهنت گل‌آکند است

فراق یار که پیش تو کاه برگى نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدى ز دوست خرسند است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:34  توسط علیرضا  |